تبليغاتX
پرســه در تاریکی
منو رها کن از این فکـــر تنـــهائی....

سلام فاحشه!

 هان!؟ تعجب کردی!؟

 میدانم در کسوت مردان آبرومند،

 اندیشیدن به تو رسم

 و

 گفتن از تو ننگ است!

.............

......

..

.

اما میخواهم برایت بنویسم.

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه ای نان!

چه گناه کبیره ای!

 میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام!

 راستی روسپی!

 از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

 زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد

رگ غیرت اربابان بیرون می زند

 اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

 تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود

 این «ایثار» است!

مگر هردو از یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

 تن در برابر نان ننگ است

.

.

.

 بفروش! تنت را حراج کن

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند

 به قیمت دنیایشان،

 شرفت را شکر

 که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

 شنیده ام روزه میگیری!

 غسل میکنی،

 نماز میخوانی،

 چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

 رمضان بعد از افطار کار می کنی،

 محرم تعطیلی!

 

 من از آن میترسم

 که روزی با ظاهری عالمانه،

 جمعه بازار دین خدا را براه کنم،

 زهد را بساط کنم،

 غسل هم نکنم،

 چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

 پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

 محرم هم تعطیل نکنم

 

 

خداحافظ تو و مرام تو فاحشه...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 
333

چه بي تابانه

رسيدنم را مشتاق بودم

جشن گلها,تلاقي نگاهمان

و آغوش گرمت

مرا همراه باش در پس کوچه هاي

سرد تنهايي

آواز شبانه پرسه هاي خاموشي

مي آيي و لطافت احساست را خواهم

شنيد

ميآيي آن سان که شب را روز

ميآيي هنگامان من

هنگامان بهار

ميخواني از من

از عشـــق...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 

در این مسیر پر پیچ و خم ظلمانی

                                         گم شده ام

که نه مبدائی نمایان است

                              و نه راهی به پایان.........

باید به دنبال نوری گشت

که در امنیت تلالو آن

                         بتوان مسیری یافت.......

اما هرچه میگردم

تنها کورسوی فانوس کسانی را می یابم

                     که خیلی را به دنبال دارند

                                         و خود به بیراهه میروند

و بی شرمانه مرا به همراهی میخوانند..........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 

الهی!

 

     کدام درد بود از این بیش...

              که معشوق توانگر و عاشق درویش...

 

خاطره ای با من هست

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

گل یاس

عشق در جان هوا ریخته بود

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم:

" های!

بسرای ای دل شیدا، بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم

روح در جسم جهان ریخته اند

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه درهای رهایی بسته ست،

تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره های را، بسرای!

بسرای...."

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

در افق، پشت سراپرده نور

باغ های گل سرخ

شاخه گسترده به مهر

غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ...!

 

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفت!

 

خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشد!

چه شکوهی ...!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند،

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سراپرده دل

غنچه ای می پرورد، -هدیه ای می آورد-

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند:

"....یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفایی خورشید و،

گل افشانی لبخند،

آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر!

خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

" دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید.

روح خواهد بخشید."

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو!

" دوستم داری"؟ را از من بسیار بپرس!

" دوستت دارم" را با من بسیار بگو!

                            

                             ( یـاعلی )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 

 الهی!

   رمضان گذشت و ما نگذشتیم....

                     فطر آمد و ما نیامدیم...

 آنچه فرمودی تقصیر کردیم          و

                     به آنچه باز داشتی رو کردیم.

             

              با این کردار زشت ، تمنّای بهشت...؟

 

 

به خاطر بسپاریم:
عشق گوهـریست گرانبها،اگـر با عفّت همراه باشد.

 

سبـــز باشید.

سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دو هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی

 

حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت ته آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید.

سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته در حاشیه ها که حال او را به پریشانی نزدیک میکند.سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه خود را به عبورمی سپارد. سلام  به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام  به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها .

سلام

 

برگی خشک ، ناتوان ، بی رنگ و بو ، دور افتاده از شاخه ، برگی افتاده  در اغماء در حالت مرگ به حکم حاکم فصل خزان ، با گامهایش بر روی زمین و صدای خسته از زیر پای عابرانی رنگ رفته روی بسته ، خش خش و خس خس کنان تبریک میگفت اغاز خزان را و نوید میداد بهاری را که می آید و می خواند تمام برگهای بی رنگ و بی بو را به شادابی و می گفت در تراوت در بهاری که می خواند تمام خوانندگان را ُهر غناری ، بلبلی هدهدی یا که هر جنبنده ای با صدای زیبای خویش مست خواهد کرد آن زمان را .

 

و اکنون آن بهار است در زمین بی برگ و خشک ، افتاده در بینهایت دور .

در زمینی بی درخت آز مرگ آب وآبی ها و کشاورز چشم بسته ، دل آشفته و خسته از نبود آن بهاری که تنها برگ نوید میداد با خس خس و خش خش های پی در پی .

 

و قطره ای باران با طراوت میکشید خود را در بالین آن دریای بی پایان . یا خدا شاید که حکمت ، باید که دانائی ، ولی ... اما چرا آنجا که باید باشد این آب شتابان بر زمین ، آنجا نباشد که پیر مردی دل به روی تو گسسته ، ذهن آشفته و خسته با نگاهی زیرک و تیز به اعماق آسمانیکه حتی نیست تکه ابری ، که نباشد نوید بارانی بر این زیبا دشت ، بر دل غمگین آن پیرمرد .

یا الهی ببار باران ، بکار در دل خشکسار پیرمرد با دلی خسته گلی از نوع نیلوفر بی بهاری که نوید میداد آن تنها برگ پر امید . که دانم حکمتت را اما چه خواهی از دل کوچک و کم وسعتم که هرگز من ندارم گنجایش افکار و دانائیهای هزاران اقیانوس وارت را . چه میشد دعایم گوش بودی تو .

 

و اما آمد آن باران در آن دشت گنه کاران و میدیدم ناله های عقربها ، مارها ، خارها و کاکتوسهای فراوان را ِ ولی باری دل بشکسته ی آن پیر فرتوت چه خش میشد با قطره ای باران .

 

خدایا شکر!    خدایا شکر!

می توان عاشق شد

عاشق زیبایی

عاشق یاس سپید

عاشق شبنم ناز

 

در سحرگاه امید

 

می توان جاری شد در

 

غروبی تنها

 

عشق را احساس کرد

 

می توان رفت

 

تا به قله برسی

 

تا که همسایه ی خورشید شوی

 

می توان عاشق بود

 

 

می توان عاشق شد...

 

                                                        (یـــا علـی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 
 

میشه به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی...

میشه به دوستت كه صبحانه كنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...

میشه به گیلاس هایی كه با كرم خوردیشون بخندی...

میشه به اس ام اس های بی نمك نصفه شب بخندی...

میشه به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی...

میشه به التماس كردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالی بخندی...

میشه به تقلبهایی كه دوستت تو خودكارش جاسازی كرده بخندی...

میشه به استادتون كه سر جلسه امتحان دكمه های پیراهنش رو بالا پایین بسته بخندی...

میشه به خنده های دوستت كه بیشتر شبیه صدای استارت ژیان میمونه بخندی...

میشه به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسید ه است بخندی...

میشه به تبلیغات تبرک و حمید بخندی...

میشه به قبض تلفنی كه بابا گفته این بار دیگه پرداخت نمیكنم بخندی...

میشه به پل عابری كه هیچ كس حتی از كنارش رد هم نمیشه بخندی...

میشه به عاجز(!)بانك هایی كه همیشه خدا خراب هستند بخندی...

میشه به تب فوتبال این روزها بخندی...

میشه به گلهایی كه از اجنبی ها خوردیم بخندی...

میشه به زهر چشمی كه با یك لگد از فیگو گرفتند بخندی...

میشه به تیكه های عادل فردوسی پور بخندی...

میشه به سه نقطه های همیشگی آخر جمله هات بخندی...

میشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

میشه به لبخند مونالیزا بخندی...

میشه به افكار تارعنكبوت بسته ات بخندی...

میشه به صدای جوجه گنجشكهایی كه موقع سرگیجه گرفتنهات به سراغت میان بخندی...

میشه به سوسكی كه تو ذهنت لونه كرده بخندی...

میشه به موریانه ای كه داره هر روز یه تیكه از معصومیت رو میجوه بخندی...

حتی میشه به نوشته های چرندمن هم بخندی...

...

اما یه لحظه ای یه موقعی یه روزی یه جایی یه چیزی یه حرفی یه خاطره ای یه كسی یه اتفاقی یه حادثه ای... یه چیزی رو یه حرفی رو یه خاطره ای رو یه كسی رو یه اتفاقی رو یه حادثه ای رو... یه جوری با یه زبونی با یه چیزی با یه حرفی با یه خاطره ای با یه كسی با یه اتفاقی با یه حادثه ای... یادت میندازه كه نفس كشیدن هم یادت میره ...چه برسه به اینكه بخوای... یه جایی یه موقعی یه روزی... به یه چیزی به یه حرفی به یه خاطره ای به یه كسی به یه اتفاقی به یه حادثه ای بخندی...

اونوقتِ که هـــر کاریش کنی میبینی که دیگه نمیشه بخندی...

                                                                            ( یـــا علی )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 
الهی!

 

   دستم گیر که دست آویز ندارم...

                               و

                 عذرم پذیر که پای گریز ندارم.

 

گـــرامیان درود

آرزومند آرزوهای سبـــزتان هستم؛

سبــــز باشید؛

به خط خود نوشم

شاعران از عشق بیزارند

اگر گاهی

سرودی قصه ای حرفی

حدیث تازه ای دارند

هر از گاهی میان برگ کاغذ

از کسی چیزی عزیزی اسم می آرند

نه اینکه عاشقند بلکه ام

                   خود آزارند

                         و بیمارند

                              و بیمارند

                                   و بیمارند...

دیرزمانی نیست که طعم گس درد در اندامهای بی رمقم رخنه کرده است، هنوزبه ماندگاریش نمی اندیشم هرچند که ذهن نیز گاه با جسم دردآلودم کشیده می شود و سودای جاودانگی این مهمان ناخوانده خراشش میدهد.

گاهی فکر میکردم تنهایی را هیچ مکملی هست که دیوانگیش را تسکین دهد ومالیخولیایی های هنگامه های عزلتم را جنون آمیزترکند و بی جواب به آینه و چهره پرسش گری می نگریستم که غافل از جوابی بود که به سرعت خود را به آغوشش پرتاب کرد.

بدن مچاله شده ام در نیمه های شب آن هنگام که تمایز میان رویا و حقیقت ازدرک روز و شب سخت تر مینماید پاسخ سوالم را فریاد می کند.

و من از خود زاده میشوم ، به دستهای ناتوان و پاهای دردناکم لگد می زنم. و درمیان غباری ازعرق شرم و اشک حسرت تلو تلو خوران به چپ و راست پرتاب می شوم تا به آنها می رسم. در آغوششان می گیرم و  برحماقت خودم لعنت می فرستم.

 باقیمانده های دردکشیده ام گذشته را زنده می کنند.

روتختی چهل تکه ای که مادربزرگ برایم می دوخت و درد قدرتمندترازآن بود که تمامش کند.

باغچه همیشه سبزپدربزرگ که بعد از تسلیم درمقابل درد، تصویرزیبای گلهای همیشه بهار و به ژاپنی های حیاط قدیمی اش از مقابل دیدگان تب آلودم محو می شود.

رکوئیم خودم را می شنوم که از دوردستها به گوش می رسد، طنین دل انگیزش که مرگ و زندگی را باهم درگوشم زمزمه می کندبه ریشه های اندامهای  پوسیده ام ضربه میزند . به عضلات منقبض شده انگشتانم خیره می شوم . آخرین موسیقی های نواخته شده با این اندامهای واقعی را به یاد می آورم.خمیده می شوم.پیر میشوم. می میرم و ازنو متولد می شوم. پروانه ای درکنارم می نشیند. بالهایش سوخته است. شعله های شمع در مقابل چشمانم می رقصند.کله ام داغ می شود. به سختی دست بر بال پروانه می گذارم. چراغها را روشن نمی کنم. همه چیز زمینی را فراموش می کنم. دفترقلبم را برای ثبت آینده ام به دیگران می سپارم.

حال میدانم که روتختی چهل تکه مادربزرگ وباغ سبزپدربزرگ از آن من است وانگشتانم درحال نواختن زیباترین قطعات موسیقی اند... نه زمینی که درآسمانی ترین گوشه ذهنم.

احساس بی کسی می کرد

اما نگران نبود

ازجا برخاست

جسدش را که برکف اتاق افتاده بود، ندید

ناپیدایی اش رادرآیینه ندید

به میز نزدیک شد

شعر ناتمامش را خواند

و برآخرین برگ دفتر نوشت

    هنوز هم زیبایی، زندگی!

                                                                      ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فـــرزان شایسته | 
 

بی باورم

که چه نقشی می پرورند

آدمیان زودگذر

چه مشتاق

از هیچ پوچی می آفرینند

از پوچ افتخار

چه ساده

 

ازدیگـــری خدایی میسازند

یا برده ای

چه لایه لایه ای می تنند ازاجبار

و غرقه اند دراین اجبار

چه سخت می غلتند با لطافت زندگی

چه غمین اند

چه پایبند

چه ساده می آزارند و می رنجند

چه بی باورند به آنچه هست

امیدوارند به آنچه نیست

گاهی این میان

کسی را می بینم

خوش دل

بی نیازازحسرت

ناتوان ازتملّق

ساده و بی پرده

آزاد و عاشق

خنده رو

دلنشین