![]() |
![]() |
|
| حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است... |
|
بازهم زنجیرپاره میکند این دیوانه
به توّهم مهتاب چشمهای تو
دست در کمر
به" دانوب زیبای آبی" می رقصانیَم
زهربوسه ی عسل وارت
پاسخ بی تابی لبهایم
در سیاهی چشمهای تواما
قداره ای میدرخشد جای نقره ی ماه
افسون چرخش هایت
انکار سرگیجه و ترس است
وقتی که درمیانه کشمکشی پنداری بی پایان
می کشانی و درست به موقع! رهایم میکنی
فرود که می آید نگاهت
پای تعادلم پیچ می خورد و
سقوط میکنم تناقض سکون و دَوَران را
مغلوب و دیوانه
گردن به نوازش قداره می سایم و
کمر به ناز تازیانه ات
خون را که به سماجت می نشینی
رگهایم را قطره قطره نوش دستان تو می کنم
من، آبستن هزار جنین مرده از نفرت عقیم تو
سرخی هوسناک بستر خاکی می شوم
که تو برآنم نشاندی
و تو
هفت قدم آنطرفتر
کفشهایت ازهرچه گناه پاک میشوند
آری، افسونگرمن!
آسوده باش و بی دلواپسی
که عدالت خدایان، افسانه ای ابلهانه است
هم از آن گونه که عطوفتشان
زیباتر بچرخ!
عمیق تر بزن!
دانوب آبی ازهمیشه زیباتراست!
![]() روی نقطه آخرِ آخرین خط نشسته ام
وآخرین برگها را بازی می کنم
خواب آلوده بیدارم تمامی شبها
و آفتابهایِ هرروز برایم رجزمی خوانند
در زنجیره تکراریِِِ سرد یخ می بندم
پاییز، زمستان
پاییز ... زمستان ...
بادهایی همواره عجول وبرگهایی همیشه مسافر
پنجره ام را از تنهایی در می آورند؛ گاهی
من اما متوقف و چسبناک
نا منتظر هیچ معجزه ای
رها وآویزان
بودنم را به قمار نشسته ام
دورِ من گویی هیچ وقت نمی رسد!
وتنها برگ برنده ام در دستانم می سوزد
شاید اشتباه فهمیده ام:
- عشق برگ برنده این روزگار
- و صداقت جزئی از قواعد این بازی نیست !
شاید...
اما ؛ برنده یا بازنده
تو یا من
چه فرق می کند؟
ما تنها،
فاصله ها را طرح زدیم
سیگارهامان را تکاندیم
بی حوصله لبخند، و بی امان زخم زدیم
وآنچه باختیم اعتماد بود.
( یـــا علـی) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
شادیها دیگر به لحظه نمی رسند در خود می پیچند و می میرند و نیامده ، سِقط می شوند... و اگر این تنها شبانه ام را فرصتی باشد ، و مجال رویایی دیگر برای تمام آن شنبه روزهایی که هرگز تولد نخواهند یافت خاطراتی خواهم آفرید تا بر خلوت ِ این دیوار ِ تا ابد جمعه بیاویزم... کاش می دانستم این قرن ِ امروز تا فردای من چند جمعه بی شنبه خواهد داشت...
( یــــا علــی ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
الهی!
من کیستم که ترا خواهم ، چون از قیمت خود آگاهم... از هرچه می پندارم کمترم... و از هر دمی که می شمارم بدترم...
با چشمان باز تو می گویم که خسته نیستم هرگز، این باکرۀ بی گذشت ِ امروز ِ زمان است که خسته است که دیگر تکرارِ پوچ ِ خود را بی حضورِ من پرسه می زند و دست نیافتنی تر از همیشه از من می گذرد ومرا تا ابد دربی وفایی دخترانهاش جا می گذارد... ... با چشمان باز تو می گویم که خسته نیستم هرگز، این عروس ِ سفید پوش ِ دیرروزهاست که خسته است که می گرید برای تاج ِ خندۀ جشن ِ شبانه اش که در سکوت ِ شب شکسته شد از سیلی لحظه هایی که هرگز به شادی صبح نرسیدند... ... با چشمان باز تو می گویم که خسته نیستم هرگز، این بیوۀ همیشه تنهای فرداهاست که خسته است چرا که چهره زیبای دیروزش ازحسرت ِ آن عشق نافرجام لحظه های بی بازگشت به یغمای دست بی رحم زندگی رفته است... ... با چشمان باز تو می گویم که خسته نیستم هرگز، من هنوز سرشارم از بودن و هنوز بر لبۀ تلخ ِ التهاب ِ این زندگی و درازدحام این چشمان باز و لحظه هایی که دیگر به هیچ می مانند با اشتیاق به انتظارایستاده ام... ... با چشمان باز تو می گویم از تنهایی این چشمان بسته بی نیاز از تمام آنچه هست و آنچه از من دریغ گشت که خسته نیستم هرگز، چرا که این مردۀ پوسیدۀ من تنها چیزی که نمی فهمد خستگیست... ( یـــا علـی )
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
بی بهانه می نویسم آزاد.... رها... و مثل همیشه عاشق.... پس از دیر زمانی است، که جوهر گوهر قلمم بر این لوح بی ادعا قطره قطره خاطره ی نقره ای نقش می زند صفحه ی سپید ساده ای که به صداقت این گوهر پاک عاشق شده است... چقدر سخت است قلم را وادار به بوسیدن کاغذ کردن... سالها می گذرد..و اکنون وصال دوباره ی دو معشوق عاشق را نظاره گرم... و پس از این سالیان دراز اینک به حرمت قلمم پشت میز نشسته ام... و دریچه ی کوچک اتاقم را بروی هر آنچه جز من است بسته ام... راهی به درون این خلوتکده ی آرام باقی نگذاشته ام... تنها دو مرغک عاشق همسفر جاده ی تنهاییم شده اند... دو یار که قدرت پرواز دارند... ولی فرصت پرواز.... نمی دانم... و اکنون دراین گوشه ی خلوت زمین گیرم... درد دل با دوست را غنیمت می شمارم... و می نویسم...تا بیشتر نیاز کنم بودن را... قلمم و جاری قلبش یاریم می کنند تا به ورق زندگی سبزم بفهمانم که می توان بودن را فریاد زد و با وجودت غربت را نفس کشید و باز بی دل شد... درد دل با این سه گوهر پاک که بودن را بخش می کنند و صدا میکشند، فریاد می زنند و دل بی دلم را ضماد می زنند و به یمن وجودت شکوفه های شاد خوشبختی را به روی دامنم بهار پاش می کنند به ماندن نیازمندم می کند. امشب شب بزرگی است چهل چراغ دلم را دوباره بر افروخته ام... اینجا پر از نور است.. تا پیش از این منتظر دستان گرمی بودم که این چراغدان را روشن سازد و این نور را از چشمانم بخواند. ولی امشب دلم را آب و جارو کرده ام چهل بار زبانه کشیدم و عاقبت این چهل چراغ دلم را نورانی کردم... با دستانی که گوهر نو پای وجودشان هنوز قدم کشیدن می آموزد... دستانی که تازه جرأت بودن پیدا کرده اند جرأتی که از وجود گرم یک دوست نشأت میگیرد... یک دوست قدیمی.. با روحی بزرگ...و درکی عمیق.. می شناسمش...سالهاست... نمی دانم چرا؟!.. آشنایی با چشمانی نم زده و باران خورده... و قلبی لبریز از ربنا... ساده و بی آلایش.. کسی که در سکوتش هزاران راز نهفته است... و در کلامش آرامش آبی، نهان.. شادمانم.. و به پاس بودنت سپاس می گذارمش. ( یــــا علـی ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
الـــهی!بر عجز خود آگاهم وبر بیچارگی خود گواهمخواست خواست تو است...من چه خواهم...
به نام او که به ناز نگاهش، جوهر عاشقی به قلم خوراندم و مستانه رقصاندمش ، تا
فاش کند راز نهان را، به بی تابی دل سپیدترین شعر ماهتاب..... تکیه بر بالش نرم باران زده ام.و بی خیال به انتظار دستان ساقی شوریده سرم، که با
نوش جامش،خود از خودم برباید وبا جرعه ای ناب مست سکوتم سازد. چشم دوخته ام به تنگ نیم سرخ درون دستانش...وبا هر قدم ،تلاطم شراب ، که
همچون سماع عارفانه ای است در کنج بلور معبد نیاز، دل را به
لرزه می افکند...رقاص می ، با کرشمه ای شهر آشوبی می کند و دل را مفتون
پریشانی اش... پر تپش، به انتظار نشسته ام .نیلوفرانه، جام به دستم می دهد و الفبای مستی از بر میکنم.....
چشمانم را می بندم... لب بر لب جام می گذارم ... هزار انتظار ناب........... که به ناگاه جلوه ی ستاره ای سرکش، بند دلم را می لرزاند... قاصدک ،سوار بر پیکی نقره فام، خبر بی تابی دلت را به این سوی خیال آورده است...
نفس در سینه حبس..... دستان دلم می لرزند....!!!! جام شراب، بی خود از خود،فریاد می کند...
فریاد............................................................ جام می شکند.....
خمار چشمانم را به بی تابی دلت سپرده ام. وبا می بی غش لحظه هایت ، بد مستی می کنم ...
می رقصم و می رقصانم.......
نوای روحت چنان مست می نمایدم، که تمام ذرات هستی را ،
در تبلوریک صوت خام،
سرشار از طنین دل انگیز قاصدک، در باد، می شنوم.. این است شراب ناب..........
من با عطشم ، تشنگی هایت را خوب خوانده ام.وبه عاشقی هایت ، عاشقانه دل داده ام...
به سخاوت خنده های بی بهانه ات ، سوگند خورده ام. و به صداقت پرواز یک روح ،
در دشت پر گل احساست ،ایمان آورده ام........ ببین!!!!!!.... دست هایم بوی ریحان می دهد!......... ( یـــــا علـی ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
عیـد رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکـر که این آمد و صد حیف که آن رفت
سبــــز باشید.
عید ، میعادی در زمان است. و فطر میثاقی با فطرت! چرا که رمضان دعوتی است به بازیافتن خودگمشده . ندائی است برای توجه به خدای فراموش شده . ضیافتی است برای تناول از مانده تقوا و پایان این میهمانی خدایی عید قبول است. عید توفیق بر طاعت و اطاعت عید توبه و تهذیب نفس ,عید ذکرهای شبانه,عید کنترل خواسته ها ,عید محرومان وگرسنگان.
فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد! فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است. عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر قبولی انفاقهای به قصدقربت است . پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است . درود بر فطر فطرت،بر فطر ذکـــر نیایش تا... رمضانی دیگــر... و شب قدر و روزهای روزه ای دیگـر،که زنده باشد و رخت به عالمـی دیگـر کشیده باشد، "خدا بــهتر میداند."
بشارت باد، فرا رسیدن عید فطر عید" در لغت از ماده "عود" به معنی بازگشت است، لذا روزهایی را که مشکلات قوم و جمعیتی برطرف می شود و به پیروزی ها و راحتی های نخستین باز می گردند، عید می نامند. مانند عید فطر و قربان به مناسبت این که در پرتو اطاعت یک ماهه رمضان یا انجام فریضه بزرگ حج، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان ، باز می گردد، و آلودگی هایی که بر خلاف فطرت است ، از میان می رود . "عید فطر" یکی از دو عید بزرگ در سنت اسلامی است . مسلمانان روزه دار که ماه رمضان را روزه به پا داشته و از خوردن ،آشامیدن و بسیاری از کارهای مباح دیگر امتناع ورزیده اند ، اکنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستین روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند می طلبند ، اجر و پاداشی که خداوند ، خود به آنان وعده داده است . روز اول ماه شوال را بدین سبب عید فطر خوانده اند که در این روز، امر امساک از خوردن و آشامیدن برداشته می شود و مؤمنان رخصت می یابند در روز، افطار کنند و روزه خود را بشکنند.
حضرت علی (ع) به مناسبت عید فطر خطبه ای قرائت کرده و در آن ، این روز را به قیامت تشبیه فرموده است : ای مردم! این روز شما ، روزی است که نیکوکاران در آن پاداش می گیرند و زیانکاران و تبهکاران در آن مأیوس و نا امید می گردند. دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزای بازماندگان است . (عید فطر) شبیه ترین روز به روز قیامت است. - چون در قیامت عده ای که زیان کارند ، تأسف می خوردند و غضبناک می گردند و عده ای که نیکوکارند رستگار و متنعم به نعمت های الهی می شوند . - وقتی از منازلتان برای خواندن نماز عید خارج می شوید ، به یاد آورید زمانی را که از منزل بدن خود خارج شده و به سوی خدای خود خواهید رفت . وقتی در جایگاه نماز خود می ایستید به یاد آورید زمانی را که در محضر عدل الهی می ایستید و از شما حسابرسی می کنند. وقتی از نماز به منازلتان بر می گردید به یاد آورید زمانی را که به منازل خود در بهشت خواهید رفت . ای بندگان خدا! کمترین چیزی که به زنان و مردان روزه دار داده می شود این است که فرشته ای در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا می دهد: "هان! بشارتتان باد، ای بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه باقی ایام را بگذرانید ."
از سخنان معصومین علیهم السلام چنین برداشت می شود که روز عید فطر، روز گرفتن مزد است. لذا در این روز مستحب است که انسان بسیار دعا کند و به یاد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلی نگذراند و خیر دنیا و آخرت را بطلبد. مناسبت های مختلف اسلامی ، زمینه توجه به خدای متعال و زنده کننده یاد او در زندگی و فکر مسلمانان است و برای بسیاری از این مناسبت ها، اعمال و دعاهای ویژه ای از جمله "نماز" بیان شده است . بر خلاف اغلب جشن ها و اعیاد ، که آمیخته به غفلت ها، هوسرانی ها و شهوات است، اعیاد اسلامی، همراه با نماز، دعا، انفاق، صدقه ، غسل ، طهارت و ... است . در حدیث شریفی از امام رضا علیه السلام آمده است : " خداوند ، روز فطر را بدین سبب "عید فطر" قرار داد تا مسلمانان ، اجتماع و مجمعی داشته باشند که در آن روز، گرد هم آیند و در برابر خداوند ، به خاطرمنت ها و نعمت هایش، به تمجید و تعظیم بپردازند، پس آن روز، روز عید و تجمع ، روز زکات و رغبت و روز نیایش است. "
در قنوت نماز عید چه می خوانیم؟ بارالها! به حق این روز، که آن را برای مسلمانان عید و برای محمد صلی الله و علیه و اله ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی از تو می خواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و مرا در هر خیری وارد کنی که محمد و آل محمد را در آن وارد کردی و از هر بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی ، ما را نیز از آن خارج ساز، درود و صلوات تو بر او و آنها. خداوندا! از تو می طلبم، هر آنچه را که بندگان شایسته ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از هر آنچه که بندگان خالصت به تو پناه بردند .
عمده ترین چیزی که در این نماز، از خدا خواسته می شود، آمرزش و مغفرت الهی و مبارک ساختن این عید، با قبولی طاعات است و این، بهترین جایزه ای است که خداوند به نمازگزاران روزه دار، عطا می کند . امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود : هر گاه روز اول ماه شوال (عید فطر) فرا می رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می دهد : " ای مؤمنین : بشتابید به سوی جایزه هایتان." آنگاه امام باقر علیه السلام رو به جابر کرد و فرمود : ای جابر! جوایز خدا، مثل جایزه های این پادشاهان نیست! امروز ، روز جایزه هاست! از "سوید بن غفله" نقل شده است : در روز عید بر امیرالمؤمنین علی علیه السلام وارد شدم و دیدم که نزد او نان گندم و خطیفه (خوراکی از آرد و شیر) و ملبنة (غذا یا حلوایی که با شیر تهیه می شود ) موجود است . پس به آن حضرت عرض کردم : روز عید و خطیفه؟! حضرت فرمود : این عید کسی است که آمرزیده شده است.
( یــا علـی ) |
||
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
الهی! اگر از دوستانم ، حجاب بردار... واگر مهمانم ، مهمان را نیکو دار...
انعکاس غروب خورشید، سرخ فامی زمین است. و زرین شدن ابرها... طلوع خود را با طلوع ناهید گره زده ام تا آفتابی به گرمای حرارت عشق تو را مصادره کنم و غروب را برای همیشه مدفون سازم... به نام او که آرامش ژرفش غرق می کند دل بی تاب قاصدک را، به دریای ابدیت. هم او که نامش کاخ صد ستون کبریا را به لرزه می افکند و پرنیان آسمانها را با نوشخند اختران در چلچراغ ماه ، به تبسمی مست سکوت می سازد و با کرشمه ای شهرآشوبی می کند.... زیبایی بی شکل من.... و باز درد کشیدن قلم آبستن برای زاده شدن نور... درد زمزمه های عارفانه آری قلم برای فراق از انجمادی راکد و زادن نور ، امان ورق کاهی دل را به آنسوی خیال برده است... از کلافگی و خماری شراب تلخ به باده ی مستانه روی آورده ام.... روبروی خود نشسته ام . و در هجوم تنهای ذهن مبهمم بی هیچ واسطه ای آمده ام تا بنویسم . تا نقش زنم بستر بی خوابی راز را، در نهانخانه ی غربت سکوتم... وضوی عشق می گیرم. در را به روی غیر می بندم و بی خیال ، شاهد درد کشیدنش خواهم بود... دردی که دل را تا خط آخر نیایش ، تا قله های نور ، تا آستان عرش به اوج می کشاند و به آتش می کشد گوشه ی ابای ادراک مرا... دردی که سکوت را با فریاد آشتی می دهد و نمی گذارد فریاد دل پر تپش مست را پشت سپیدی پندار پنهان کنم........
و باز تو را در آیینه ی صداقت لحظه هایم تداعی می کنم ، و از تو می نویسم. اندیشه ام در تسخیر کلام توست ، آذرخش مقدس من..... تو را در نفسهایم آشیان داده ام... شاهراه آمدنت را هر سحرگاه تا شامگاهان با قطره قطره های شبنم چشمانم نم می زنم تا به گاه آمدنت ، غبار غربتم با قدم هایت به پا نخیزد. از ایستگاه یک دشت پر گل که راه بیفتیم ، این طرف زمین ، در دشتی آن طرف زمین به هم می رسیم. و عبور می کنیم از هم ، تا به هم نرسیم. بن بست نیز برگشته است. موازی می رویم..... چه یک دایره در هزار، چه هزار دایره در یک ، آن قدر تکرار می شویم تا به هم برسیم، در یک نقطه ، از هیچ...............
آشفته ام ، می دانم... منتظر زاده شدن نور کنج اتاق دل تنگی ام می نشینم. عقربه ها تکرار میشوند و پراکندگی به نظم می گراید... امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است. کلمات انتظار می کشند... سر به روی زانوان عشق می گذارم و آرام آرام قطره بر دشت پر گل دامن غزل هایم افزون می کنم و دلش را بهار پاش. گریه ی پنهانی قاصدک را ، با پای برهنه ، تا بی کرانها احساس می کنم. چشمان بی خوابم را می بندم. در دلم غوغایی است. می دانم در پس این دل ضربه ها لحظه های طلایی معصومانه ای ، بی صبرانه در پی درد، منتظر زاده شدن نور شوریده سرند که در تنگابی، در جوش و تلاطم است. لحظه های زیبایی که تراش می خورند با دستان هنرمند فرشتگان ، در ناپیدا... تنم را بیرون از خویش جا گذاشته ام. آتشکده جانم قسمتی از خویشتنم نیست... قلم درد می کشد و من آرام نشان می دهم. خود را به در و دیوار صفحه ی سپید دل می کوبد و من، بی خیال به فکر شروعی تازه برای غزلهای نفس گیر از سرزمینی دیگرم. به فکر نوشتن قصه ی دریا، بهار و قاصدک. تنها می دانم در پی درد کشیدنش اتاقک جانم نور باران می شود ودل بی دلم مست... پس سکوت می کنم تا غرق شود در درد نجیب دلدادگی اش. بی التیام نفس های من....... چه ناخوش احوالی است درعمق بی نهایت دل قاصدک . در پشت تاریک سیاه چشمانم، دو فرشته ی زیبای آبی ، با بالهای کوچک بلورین می بینم که سبک بر زمین دلم فرود می آیند. به شتاب خود را آماده ی زاده شدن نور و فارغ شدن کودک نو پای قلم می کنند. در دست یکی حریری سپید به لطافت گلهای بهاری است که بوی خوشش مست می کند دل پروانه ی بی دل را. و در دست دیگری، پیاله ای آب از زلال چشمه ی کوثر . که خنکایش نسیم عشق را بی تاب می کند. و چه انتظار زیبایی... فرشته ها شروع به خواندن آیه ی نور می کنند... یا نور، یا نور النور، یا منور النور...... پرندگان آواز عشق سر می دهند.مطربان بی دل دف می زنند، مرغکان عشق برای دیدن نور صف کشیده اند.... پرنیان آسمان هلهله می کنند... کل می شکند... نوایشان را به گوش آسمانیان می رسانند.... چه بلوایی......... همه منتظرند... تولد نور.......
که به ناگاه ناله ی آهی میان هلهله ی عرش همه را به سکوت وادار می سازد. بی نظمی دوباره است..... نمی دانم!زاده شدن نور چه سخت آسان است .ولی انگار...... چه باید کرد؟!
دوباره سکوت آسمان و درخشیدن ستارگان کنج بی کسی دل سیاه شب. دوباره قفس برای مرغکان عشق. و ممنوعه ی ساز و دف و نی به پاس سکوت......... نمی دانم این چه حکایت است!!!... حریر سپید پر از الماس اشک فرشته ی آبی است... و پیاله ی شکسته ای آن طرف تر، که ناله آهی تبخیر کرد زلال چشمه ی کوثرش را.............
این آه چیست؟!..... نوای کیست؟... از دل که برخواست که این چنین.....؟!
مثل همیشه قاصدک کار خودش را کرد...... خیالی نیست... همه عادت کرده اند..... و دوباره با نیاز منتظر خواهند ماند... و باز لبخند فرشتگان و عشق بازی مرغکان دل ، کنج قفس روزمرّگی.... منتظر طعم گس هلهله ی دوباره ام . منتظر می مانم تا دردش تمامی یابد و نور وجودش چراغدان آبی دل عالمیان را لبریز عشق سازد. " اینجا همیشه روزش میهمان آفتاب است.." ترسای من... آمده ام پیشواز ، خرده مگیر شتابانم را..............
( یـــا علـی )
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
مینا بانودختری از دیار پایتخت اندر اخبار خواندیم که بانو مینا دختری بود تنها و خسته…بانو روزها را دردارحکومه تحت نظارت ماموران حکومتی همی گذارند و بسی رنج همی برد… بانو از گذرعمر ملول بود و غصه همی خورد. این چنین شد که مینا بانو اندر بستر بیماری همی فتاد …. غیبت بیش از حد درویش مینا بانو را افسرده همی گرداند که برخلاف انتظار مریدان طبیبان نیز کاری پیش نبردند و پس از غیبت درویش مینا بانو به دنبال گم گشده خویش بود. چیزی نگذشت که مینا بانو اندرباغ کرشت با تکنولوژی مواجه گردید و به شدت در غور همی فرو رفت.در اولین شامگاهان کخ خورشید رخت بر می بست باغبان کلید چراغ را روشن همی کرد و مینا بانو آواز داد این شیشه را چگونه نفت می کنید که چنین پر نور است و بی دود و گرما می سوزد. از سوزش آن دل آدم همی کباب گرددوباغبان گفت : این از قدرت مردی اجنبی از جرگه کفار و منافقین به نام ادیسون است. مینا بانو به مطبخ همی رفت و جعبه ای مستطیل دید و درش را همی باز نمود و کاسه ای آب دید که در آن ماسیده بود از ترس جیغی کشید و گفت این دیگر چیست؟! باغبان گفت نامش «یچخال» است به آن سردکن نیز همی گویند.مینا بانو گفت چه ناجوانمرد و پلید است ، بادش تنمان را همی لرزاند. مینا بانو خفت و سحرگه با بانگ خروس از خواب برخواست و فریاد زد ای خروس زبانت بر بریده باد که سلسله اعصاب ما رو متشنج نمودی و و بی چهت نیست تو را بی محل نام نهادند. خروس گفت: بانو به سلامت باد. سحر خیز باش که مرغ همسایه غاز است. مینا بانو به کنار برکه رفت و به ذکاوت دریافت شخصی نگاهش همی کند. بانگ برآورد : ای خیره سر به چه نگاه می کنی؟! جوان گفت: کیست این بانو که هوش از سر دشت بربوده ؟! بانو گفت: نامم مینا بانوست و نسبم به غلامعلی غضنفرتقی نقی میرزا می رسد…. تو کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟ رعیت که نیستی؟ جوان گفت: براتعلی میرزا پسر خان کرشت سفلی…. براتعلی هرچه در دل داشت به بانو همی باخت و بانو را به کافی شاپ دعوت نمود و گفت: ای بانو دستت را به من بده تا تو را بر اسب همی رکاب شوم… مینا بانو به خروش آمد و بانگ بر آورد… دور شو پست ، پلید… اگر از جلوی چشمانم خفه نشوی اینگورت همی کنم و براتعلی شگفت زده گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
مینا بانو با خود اندیشید عجب جوان رعنایی ایست این براتعلی…. کاش نامش را تغییر همی دهد و خود را کامبیز نامد و تمامی اهالی ده او را شیخ کامبیز بخوانند. وچقدر کامبیز های کلاس است. مینا بانو با براتعلی به کافی شاپ همی رفت و براتعلی گفت ای بانو چه میل می کنید و مینا بانو با شگفت به اطراف می نگریست که دیگران با تعجب به او همی نگرند… گفت من آب زرشگ همی خورم…. و براتعلی در منو آب زرشک نیافت و مینا بانو دژم گشت …. مینابانو در کافی شاپ جوانان بسیار دید که خود را آراسته اند و با تعجب گفت : چگونه خود را چنین رنگارنگ کرده اند وبه غایت زیباست… حظ وافری بردیم. جوانکی دقل باز نزدیک شد و گفت: هی دختر بچه کجایی؟ اینقد شجاعی؟؟ چه تریپ ردیفی داری؟؟؟ خیلی باحال لباس پوشیدی….و گفت راستی دختر این پسر شاسکول رو از کجا گیر آوردی؟؟؟ مینا بانو به جوان خیره همی نگریست و گفت اوه شاسگول کیست و چقدر نامش با مسماست… جوانک گفت: هی دختر تو نیز شاسگولی و مینا بانو خرسند گشت و گفت آی جوان این شاسگول یعنی زیبا؟؟ جوان گفت : بزن بریم ماشین منو ببین خیلی باحاله… کلی حال می کنی…و مینا بانو به براتعلی گفت : بدرود شاسگول. جوان اوپس اوپس کنان تاخت و مینا بانو رنگ رخسارش همی پرید و گفت ای جوان، خاک برسرت با این اسب چموشت… مرا به خانه همی رسان… و جوان گفت : هی دختر انگار از تاریخ اومدی بیرون برگردد تو خونه ات… مینا بانو به ولایت باز همی گشت و هرگز ار باغ بیرون نیامد و اندر باغ فقط گاهی با درویش چت همی کرد و تا وقت مرگ همانجا بماند….
( یـــا علـی ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
الهی!
مران کسی را که خود خواندی...
ظاهر مکن جرمی را که پوشاندی...
کریما! میان ما و تو داور تویی...
آن کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار ماست...
شب ز اسرار علی آگاه است ( استاد محمد حسین شهریار)
نیمه شبهای علی آکنده است (حمــید هنرجو)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند. (فـــرزان شایسته) |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 آذر 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
دوست دارم بی صداتر از باران(آرش افشار) تنهایی های من کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار) مجموعه کدهای جاوا(عــرفان) پارسینـــا معـــراج هدیه ای از خدا(مژده) |
|
RSS
|