تبليغاتX
پرســه در تاریکی
حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است...

 الهی!

   رمضان گذشت و ما نگذشتیم....

                     فطر آمد و ما نیامدیم...

 آنچه فرمودی تقصیر کردیم          و

                     به آنچه باز داشتی رو کردیم.

             

              با این کردار زشت ، تمنّای بهشت...؟

 

 

به خاطر بسپاریم:
عشق گوهـریست گرانبها،اگـر با عفّت همراه باشد.

 

سبـــز باشید.

سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دو هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی

 

حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت ته آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید.

سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته در حاشیه ها که حال او را به پریشانی نزدیک میکند.سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه خود را به عبورمی سپارد. سلام  به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام  به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها .

سلام

 

برگی خشک ، ناتوان ، بی رنگ و بو ، دور افتاده از شاخه ، برگی افتاده  در اغماء در حالت مرگ به حکم حاکم فصل خزان ، با گامهایش بر روی زمین و صدای خسته از زیر پای عابرانی رنگ رفته روی بسته ، خش خش و خس خس کنان تبریک میگفت اغاز خزان را و نوید میداد بهاری را که می آید و می خواند تمام برگهای بی رنگ و بی بو را به شادابی و می گفت در تراوت در بهاری که می خواند تمام خوانندگان را ُهر غناری ، بلبلی هدهدی یا که هر جنبنده ای با صدای زیبای خویش مست خواهد کرد آن زمان را .

 

و اکنون آن بهار است در زمین بی برگ و خشک ، افتاده در بینهایت دور .

در زمینی بی درخت آز مرگ آب وآبی ها و کشاورز چشم بسته ، دل آشفته و خسته از نبود آن بهاری که تنها برگ نوید میداد با خس خس و خش خش های پی در پی .

 

و قطره ای باران با طراوت میکشید خود را در بالین آن دریای بی پایان . یا خدا شاید که حکمت ، باید که دانائی ، ولی ... اما چرا آنجا که باید باشد این آب شتابان بر زمین ، آنجا نباشد که پیر مردی دل به روی تو گسسته ، ذهن آشفته و خسته با نگاهی زیرک و تیز به اعماق آسمانیکه حتی نیست تکه ابری ، که نباشد نوید بارانی بر این زیبا دشت ، بر دل غمگین آن پیرمرد .

یا الهی ببار باران ، بکار در دل خشکسار پیرمرد با دلی خسته گلی از نوع نیلوفر بی بهاری که نوید میداد آن تنها برگ پر امید . که دانم حکمتت را اما چه خواهی از دل کوچک و کم وسعتم که هرگز من ندارم گنجایش افکار و دانائیهای هزاران اقیانوس وارت را . چه میشد دعایم گوش بودی تو .

 

و اما آمد آن باران در آن دشت گنه کاران و میدیدم ناله های عقربها ، مارها ، خارها و کاکتوسهای فراوان را ِ ولی باری دل بشکسته ی آن پیر فرتوت چه خش میشد با قطره ای باران .

 

خدایا شکر!    خدایا شکر!

می توان عاشق شد

عاشق زیبایی

عاشق یاس سپید

عاشق شبنم ناز

 

در سحرگاه امید

 

می توان جاری شد در

 

غروبی تنها

 

عشق را احساس کرد

 

می توان رفت

 

تا به قله برسی

 

تا که همسایه ی خورشید شوی

 

می توان عاشق بود

 

 

می توان عاشق شد...

 

                                                        (یـــا علـی)

+ نوشته شده در  ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 

میشه به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی...

میشه به دوستت كه صبحانه كنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...

میشه به گیلاس هایی كه با كرم خوردیشون بخندی...

میشه به اس ام اس های بی نمك نصفه شب بخندی...

میشه به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی...

میشه به التماس كردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالی بخندی...

میشه به تقلبهایی كه دوستت تو خودكارش جاسازی كرده بخندی...

میشه به استادتون كه سر جلسه امتحان دكمه های پیراهنش رو بالا پایین بسته بخندی...

میشه به خنده های دوستت كه بیشتر شبیه صدای استارت ژیان میمونه بخندی...

میشه به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسید ه است بخندی...

میشه به تبلیغات تبرک و حمید بخندی...

میشه به قبض تلفنی كه بابا گفته این بار دیگه پرداخت نمیكنم بخندی...

میشه به پل عابری كه هیچ كس حتی از كنارش رد هم نمیشه بخندی...

میشه به عاجز(!)بانك هایی كه همیشه خدا خراب هستند بخندی...

میشه به تب فوتبال این روزها بخندی...

میشه به گلهایی كه از اجنبی ها خوردیم بخندی...

میشه به زهر چشمی كه با یك لگد از فیگو گرفتند بخندی...

میشه به تیكه های عادل فردوسی پور بخندی...

میشه به سه نقطه های همیشگی آخر جمله هات بخندی...

میشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

میشه به لبخند مونالیزا بخندی...

میشه به افكار تارعنكبوت بسته ات بخندی...

میشه به صدای جوجه گنجشكهایی كه موقع سرگیجه گرفتنهات به سراغت میان بخندی...

میشه به سوسكی كه تو ذهنت لونه كرده بخندی...

میشه به موریانه ای كه داره هر روز یه تیكه از معصومیت رو میجوه بخندی...

حتی میشه به نوشته های چرندمن هم بخندی...

...

اما یه لحظه ای یه موقعی یه روزی یه جایی یه چیزی یه حرفی یه خاطره ای یه كسی یه اتفاقی یه حادثه ای... یه چیزی رو یه حرفی رو یه خاطره ای رو یه كسی رو یه اتفاقی رو یه حادثه ای رو... یه جوری با یه زبونی با یه چیزی با یه حرفی با یه خاطره ای با یه كسی با یه اتفاقی با یه حادثه ای... یادت میندازه كه نفس كشیدن هم یادت میره ...چه برسه به اینكه بخوای... یه جایی یه موقعی یه روزی... به یه چیزی به یه حرفی به یه خاطره ای به یه كسی به یه اتفاقی به یه حادثه ای بخندی...

اونوقتِ که هـــر کاریش کنی میبینی که دیگه نمیشه بخندی...

                                                                            ( یـــا علی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
الهی!

 

   دستم گیر که دست آویز ندارم...

                               و

                 عذرم پذیر که پای گریز ندارم.

 

به خط خود نوشم

شاعران از عشق بیزارند

اگر گاهی

سرودی قصه ای حرفی

حدیث تازه ای دارند

هر از گاهی میان برگ کاغذ

از کسی چیزی عزیزی اسم می آرند

نه اینکه عاشقند بلکه ام

                   خود آزارند

                         و بیمارند

                              و بیمارند

                                   و بیمارند...

دیرزمانی نیست که طعم گس درد در اندامهای بی رمقم رخنه کرده است، هنوزبه ماندگاریش نمی اندیشم هرچند که ذهن نیز گاه با جسم دردآلودم کشیده می شود و سودای جاودانگی این مهمان ناخوانده خراشش میدهد.

گاهی فکر میکردم تنهایی را هیچ مکملی هست که دیوانگیش را تسکین دهد ومالیخولیایی های هنگامه های عزلتم را جنون آمیزترکند و بی جواب به آینه و چهره پرسش گری می نگریستم که غافل از جوابی بود که به سرعت خود را به آغوشش پرتاب کرد.

بدن مچاله شده ام در نیمه های شب آن هنگام که تمایز میان رویا و حقیقت ازدرک روز و شب سخت تر مینماید پاسخ سوالم را فریاد می کند.

و من از خود زاده میشوم ، به دستهای ناتوان و پاهای دردناکم لگد می زنم. و درمیان غباری ازعرق شرم و اشک حسرت تلو تلو خوران به چپ و راست پرتاب می شوم تا به آنها می رسم. در آغوششان می گیرم و  برحماقت خودم لعنت می فرستم.

 باقیمانده های دردکشیده ام گذشته را زنده می کنند.

روتختی چهل تکه ای که مادربزرگ برایم می دوخت و درد قدرتمندترازآن بود که تمامش کند.

باغچه همیشه سبزپدربزرگ که بعد از تسلیم درمقابل درد، تصویرزیبای گلهای همیشه بهار و به ژاپنی های حیاط قدیمی اش از مقابل دیدگان تب آلودم محو می شود.

رکوئیم خودم را می شنوم که از دوردستها به گوش می رسد، طنین دل انگیزش که مرگ و زندگی را باهم درگوشم زمزمه می کندبه ریشه های اندامهای  پوسیده ام ضربه میزند . به عضلات منقبض شده انگشتانم خیره می شوم . آخرین موسیقی های نواخته شده با این اندامهای واقعی را به یاد می آورم.خمیده می شوم.پیر میشوم. می میرم و ازنو متولد می شوم. پروانه ای درکنارم می نشیند. بالهایش سوخته است. شعله های شمع در مقابل چشمانم می رقصند.کله ام داغ می شود. به سختی دست بر بال پروانه می گذارم. چراغها را روشن نمی کنم. همه چیز زمینی را فراموش می کنم. دفترقلبم را برای ثبت آینده ام به دیگران می سپارم.

حال میدانم که روتختی چهل تکه مادربزرگ وباغ سبزپدربزرگ از آن من است وانگشتانم درحال نواختن زیباترین قطعات موسیقی اند... نه زمینی که درآسمانی ترین گوشه ذهنم.

احساس بی کسی می کرد

اما نگران نبود

ازجا برخاست

جسدش را که برکف اتاق افتاده بود، ندید

ناپیدایی اش رادرآیینه ندید

به میز نزدیک شد

شعر ناتمامش را خواند

و برآخرین برگ دفتر نوشت

    هنوز هم زیبایی، زندگی!

                                                                      ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 

بی باورم

که چه نقشی می پرورند

آدمیان زودگذر

چه مشتاق

از هیچ پوچی می آفرینند

از پوچ افتخار

چه ساده

 

ازدیگـــری خدایی میسازند

یا برده ای

چه لایه لایه ای می تنند ازاجبار

و غرقه اند دراین اجبار

چه سخت می غلتند با لطافت زندگی

چه غمین اند

چه پایبند

چه ساده می آزارند و می رنجند

چه بی باورند به آنچه هست

امیدوارند به آنچه نیست

گاهی این میان

کسی را می بینم

خوش دل

بی نیازازحسرت

ناتوان ازتملّق

ساده و بی پرده

آزاد و عاشق

خنده رو

دلنشین

 

بی اختیار دلم می سوزد

به حال دیگرانی

که مچاله میان این آب روان

پا به لجن گرفتار مانده اند...

 

 

 

                                                                                                                            ( یــــا علـی ) 

+ نوشته شده در  ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

نمی دانم نقش  این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم !

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم  به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو ! 

 

 خیال من در هم می ریزد  بی آن که دلیلی برای دگرگونی های  خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد  و انگــار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی ! 

 و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند  هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط" 

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک،  شیر مادرش  نمی شود !

 

در زندگی  درپی شناخت احساسی بودم  که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه  اشک ها را  از سد بغض فراری می دهد  آن ها را نماد همدردی با  دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

 یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"شناخت همه ی این ها  نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !

 

حادثه گویاترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود  !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم،  فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم  منظر چشمان من شد فهمیدم  آب هم گاهی آتش می زند!

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند!

آری ، عوامل ابهام در روان من را  وزیر حادثه استیضاح می نمود!

 

نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی  که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه   ....   "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که 

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟

 

نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این اجبـار نشأت گــرفته از اختیـارم وادارم کــرده است تا از عمق وجود فــریاد برآورم که:

"آ آ آی....فلانی ی ی ....دوستت دارم"

می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت  مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما  گزینش گر کدام عاقبت شوم  وقتی  از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط  یک قدم به انتها نزدیک می شوم  و به تنهایی ام سلام می کنم !!

 

شاید برای این است که ،  آدم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است "فقط برای من "

 

پس لبخند بزن تا   ...   

                            زندگی کنیم !

 

                

                                                              ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

اوقــات وایّـام به کــام

سبــــز باشید.

دهه های پیش از انقلاب شاهد تولد و رشد اسلام دیگری بود که بیرون از نهاد روحانیت ساخته و پرورده می شد. نظریه پردازان این اسلام را بعدها, روشنفکران مذهبی نامیدند. روشنفکران مذهبی فرزند زمانه خود بودند و چنان نفوذ خود را گسترش دادند که حتی حوزه های علمیه را نیز زیر سایه تاثیر خود گرفتند. روشنفکران مذهبی بیشتر برخواسته از میان طبقات متوسط شهری و در عین حال خانوارهای روحانی و مذهبی بودند. آن ها در دانشگاه ها تحصیل کرده و حتی سفرهایی هم به دیار فرنگ داشته اند. پس بیش از روحانیان با جهان واقعی و ملموس و دشواری های مسلمان بودن در عصر تجدد آگاه بودند و به همین سبب کوشیدند تا تفسیری از اسلام به دست آورند که بتوانند پاسخگوی نیازهای طبقه متوسط شهری باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

الـهی!

 

 خود را از همه به تو وابستم...

 

                   اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم...

 

                                   نومید مساز...بگیر دستم

 

سبـــــز باشید.

 

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…

 

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

 

در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…


نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…


باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…

 

                                                               ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

زندگی آدم ها در امتدادی قدم بر می دارد که فراز و نشیب های آن انسان را به انجماد فرا می خواند

هر دستاویزی ، قرار را به وجودشان عرضه می کند تا به بهانه استراحتی گذرا از ادامه صرف نظر کنند

تا به واسطه ی  یک جرعه آب ، انبوهی از موفقیت از خاطرشان فرار کند و آنها را به بضاعت ناچیزشان قانع کند .

اما وقتی گنجایش عمر با فرسایش کالبدشان به سرحد خویشتن رسید "تازه" در می یابند که نتوانستند رویای شیرین کودکی شان را  با آجرهای سعی و تلاش به عمارتی مبدل سازند که بی گمان روحشان در آن اسکان می یافت!

آن گاه خدا "این نور وصف ناپذیر" را در عدالت خانه ی خیالشان متهم می سازند و به جرم ناخدایی در متروکه ی خیالشان به امان خودش می سپارند !

این گونه سایه ی یاس و نا امیدی بر فراز روانشان رخ بر می تاباند و تاریکی را سهم شان می نماید

و خیال افسرده شان ، حرکتی دوباره را به استهزا می گیرد و ........

این جا یعنی خدا حافظ زندگی ________

 

پرستو ها کوچ می کنند !

از فرط سوز زمستان و عطش تابستان

آن ها بر فراز  زمینی غوطه می خورند که آغوش وسوسه انگیزش هر لحظه آن ها را به فرود وا می دارد

لب های در هم آمیخته ی لاله های صحرایی ، وسعت سینه ی چمنزار و حتی تبسم گلبرگ ها ی نیلوفری که ریشه اش مدام با لجنزار عشقبازی می کند ، همه و همه دل پرستو را به زمینی شدن و قانونی شدن دعوت می کند !

پرستو می داند که وحشت زمستان رخسار غفلت آلود زمین را به سخره می گیرد و او را کفن پوش بهاری می کند که دیگرعمری از او باقی نمانده است !

پس فقط به مقصدی فکر می کند که جاودانگی، رهین وصالش با اوست

پس پرواز می کند تا ابدیت را از دست ندهد و هم کیشانش نخندد به ریش افکار او !

تا عقوبت زمستان و گرسنگی و پژمردگی ، دست و بالش را به هم نبندد .

پرستو توقف نمی کند "هرگز"

مرگ پایان اوست "فقط"

 

رودها در آغوش رودخانه می غلتند !

از هراس ماندگاری و "رخوت"

از ترس گندیدن در مردابی که بوی تعفن می دهد و لاشه ی قورباغه !

آن ها دل ناهمواری ها را می شویند و زلالی را به آن ها القا می کنند .

قدم بر می دارند و هم پیمانه ی دریایی شوند که عظمت خویشتن را از برکت عشق رود در سینه گنجانده است.

گاهی هم من و تو منع وصال می کنیم و گره کور را به زندگی رود عرضه می کنیم !!

ولی ،

او توقف نمی کند هرگز

بند من و تو پایان اوست فقط !

 

وتو ای وسیع ترین سایه بر موجودات هستی !

ای کسی که شیطان را شیطان ساختی و غرور را شیطان !

در کدام گوشه از خیالت ، رود را اسوه نمودی و پرستو را اسطوره ؟

یا اصلا به این ها فکر نکردی و تازه فکر می کنی که باید گاهی هم فکر کنی؟ !!!

ای بنی آدمی که هر ایستگاه را برای توقف گزینش می کنی و بساطت را هم در آنجا پهن !

چه زود دلت را به زمینی شدن کثیف می کنی !

اصلا تا به حال به آسمان هم فکر کرده ای !؟

یا فقط دلت  ضعف  می رود برای یک چهره ی با نمک و لب های قلوه ای  و چشمانی مست و خمار ؟

تا  پیش همه فریاد بزنی  و دلت را خوش هم خوش کنی که : 

" آی مردم  !!! ... عجب صفایی دارد مجنون شدن ! "

غافل از این که خودت را  بازیچه ی کودک روزگار نمودی  و بذر هوا و هوس را در سینه ات پاشانیدی !

 

آی!ای آنکه دلت را بـه نیلو فــرهایی خوش کــرده ای که در مرداب ریشـه دوانده اند...

 

 

ای ناآشنایی که مجری حیله های شیطانی شده ای !

ای مسافری که در هر ایستگاهی اتراق نمودی و فکر کردی که ، پایان، انتهای توست !!

تا کی استشمام بوی مرداب برای تو لذت بخش است !؟

تا کی پشت هر بندی توقف می کنی و هیچ جنبشی را از خویشتن بروز نمی دهی ؟

چند قدم جلو تر ، دریایی از عظمت انتظارت را می کشد !

دریایی که  بوی نفت ، ماهی هایش را  خفه نمی کند  و نهنگ ها آن هم  هوس خودکشی به سرشان نمی زند !

دریایی که قایق های آن گل های نیلوفرکه... نه ... "مریم " را به سویت روانه می کنند و محبت را آشکارا می نمایانند ؛ 

کمی جلوتر ، چندین فرشته ، مطیع سرزمینی می شوند که امارتش را تو عهده دار می شوی ؛

آن وقت ، خیال تو متاثر از کرشمه های این زمینی ها نمی شود و طعم آسمانی شدن را می چشی ؛

آن گاه ناخدای کشتی زندگانی را فریاد می زنی و بوسه های عاشقانه ات ، فقط صورت او را نوازش می کند !

عجب صفایی دارد ! صورت خدا را بوسیدن !  

کمی آن طرف تر ، دریایی است ؛

جنبش لازم است !

....                                                        

من و " تو"

نه دلمان را به این دنیا خوش می کنیم ،

نه به محتویات آن دل می بندیم !

من وتو _ای غریب ترین صدا در قاموس اصوات _ فقط حرکت می کنیم  ،

یادمان باشد همیشه :

 

        "توقف فقط در ایستگاه"

            

           

 

 

                                                                          ( یــــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

مرتکب گناه می شوم :
ربودن گاه و بی گاه تو
از باغ بیست سالهً باغبانی دیگر
و میلغزم
در مسیر پر جاذبهً فرار از تو
و می آویزم
به دامان عشقی سوزان
در اوج این همه عطش
و می سوزم
در هرم لذت وحشی خواستن تن و روح تو
و خاکستر می شوم
زمان باز پس دادن و ترک کردنت
اما
به تمام سیب های عالم سوگند
که ربودنت
از سر تعرضی بی شرمانه به باغی بزرگوار نیست
درخشش بی تاب تو نیز
در لحظه عبور از کنار پرچین های باغ
مرا فریاد میزند
تقلای بی قرار تو
بندهای محکم دیوانهً درون من را
پاره می کند
و جنون تو را در دستان من قرار می دهد
و این
فقط برای اینکه
سکون باغ تپش های تند قلبت را نگیرد
فقط برای اینکه
من یک دیوانگی بیشتر انجام دهم
نیست
می دانم که
این گریز , این ربودن , این جنون , این سقوط
زیبا ترین رویای ذهن تو
و نا مخدوش ترین صفحهً زندگی من است
می گویند : مجرمم و مستحق مجازات
که قبول می کنم
و تاوانش کثرت تنهاییست
که می پردازم
راستی !
ترانه ام را که قربانی می کردی
من جز بغض و سکوت
و کشیدن یک فریاد خفهً مستاصل پیش تو
کار دیگری نکردم
این را هم به حساب مجازاتم بگذارند
اما
دیگر کافیست
...
در لحظه های ارتکاب جرمم
و اکنون فقط
بوسه ای بیشتر می خواهم
آغوشت را بگشا
دیوار قامتت
پیچک اندام مرا کم دارد
...
فنجان های قهوهً تلخ
و سیگارهای پی در پی
باشد برای بعد از رفتن تو
 
                                 
                                 ( یــا علـی )
+ نوشته شده در  ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 

در همه ی شهرهای کشور سه دسته آدم زندگی می کنند. دسته ای از آنها خانه دارند و کیف شان کوک است. تعداد این قبیل آدمها کم است. نمونه های کمیاب آنها در مناطق خوش آب و هوا یافت می شود. دغدغه ی اصلی این گروه خانه سازی است. بهترین تفریح را بالا رفتن از برج و آسمان خراش و بهترین غذا را زمین خواری می دانند. دسته ی دوم افرادی هستند که به آنها خانه بدوش می گویند. این دسته بر خلاف گروه قبلی از خود خانه ای ندارند. رانندگان کامیون و وانت عاشق این افراد هستند و در صورت انقراض این قبیل آدمها نانشان آجر می شود. دغدغه ی این افراد باحال بودن افراد موجود در دسته ی اول است. بهترین تفریح برای این گروه، یافتن خانه ی استیجاری به شرط تملیک و گرفتن وام از بانک ها می باشد. دسته ی سوم افراد بی خانمان را تشکیل می دهند. این گروه در حاشیه ی اغلب شهرها زیر فانوس ماه زندگی می کنند. این افراد دغدغه ی خاصی جز زنده ماندن در دنیا را ندارد. تفریح اغلب آنها یافتن کارتون و غذای اصلی آنها پس مانده ی غذای دسته ی اول و دوم است.

وجود گروه دوم در جامعه موجب ایجاد اشتغال افراد زیادی شده است:

۱- انبوه سازان: این افراد که مهمترین وسیله ی دم دست آنها پارو (برای جمع آوری اسکناس) است، برای خانه دار شدن طبقه ی پائین دست خود دست به هر اقدامی می زنند. به کار گرفتن مهندس عمران، کارگر، بنا، فروشنده ی مصالح، جوشکار، نقاش، در و پنجره ساز، گچ کار، برقکار و ... از مهمترین اقدامات این افراد برای ایجاد اشتغال است.

۲- بانک ها: هر چند قدرت زیست این افراد به گروه خاصی وابسته نیست اما وجود دسته ی دوم موجب ایجاد رونق بانک ها شده است. از مهمترین اقدامات بانک ها در ایجاد اشتغال به بهانه ی خانه دار شدن دسته ی دوم، استخدام حسابدار، نگهبان، وام دادن با بهره های کلان و ... می باشد.

۳- دستگاه قضایی: برای تحت تعقیب قرار دادن انبوه سازان و زمین خواران که به بهانه ی خانه دار کردن دسته ی دوم به غارت زمین ها روی آورده اند، دستگاه قضایی دست بکار شده است. این گروه برای رسیدن به هدف خود (انقراض زمین خواران)، باعث استخدام قاضی، وکیل، بازپرس، بازرس، زندان بان و ... شده اند.

۴- صدا و سیما: برای تبلیغ اقدامات بانک ها جهت خانه دار شدن دسته ی دوم، صدا و سیما با گرفتن حق پخش تلویزیونی موجب ایجاد اشتغال شرکت های خصوصی در زمینه ی تبلیغات، گویندگان و ... شده است. البته این تبلیغات با پر کردن برنامه در طول روز، فواید اقتصادی زیادی به طور غیر مستقیم عاید سازمان صدا و سیما می کند.

چند نتیجه ی اخلاقی از این موضوع گرفته می شود:

۱- وجود دسته ی اول برای امیدواری دسته ی دوم لازم است.

۲- وجود دو دسته ی اول و دوم برای بقا و زنده ماندن دسته ی سوم واجب است.

۳- دسته ی دوم مهمترین بخش جامعه ی ما را تشکیل می دهد.

۴- وجود دسته ی دوم باعث ایجاد اشتغال به صورت مستقیم و غیر مستقیم می شود.

۵- زندگی تمام گروه های ذکر شده (به جز بی خانمان ها) به نحوی به هم وابسته اند و در صورت انقراض یکی از این گروه ها قدرت ماندگاری بقیه به مخاطره خواهد افتاد.

۶- خانه دار شدن دسته ی دوم نفعی برای دولت ندارد.

۷- اگر دو دسته ی دوم و سوم تصور کنند شهرما خانه ماست امید به زندگی در آنها افزایش می یابد.

۸- با توجه به مورد بالایی، نقش شهرداری از تمام ارگان ها و سازمان ها مهمتر است.

۹- گروه سوم از نظر آسایش و دغدغه ی فکری از بقیه ی گروه ها وضعیت بهتری دارند.

                                                                    ( یـــــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند.
(فـــرزان شایسته)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دوست دارم
بی صداتر از باران(آرش افشار)
تنهایی های من
کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار)
مجموعه کدهای جاوا(عــرفان)
پارسینـــا
معـــراج
هدیه ای از خدا(مژده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM