![]() |
![]() |
|
| حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است... |
در این مسیر پر پیچ و خم ظلمانی گم شده ام که نه مبدائی نمایان است و نه راهی به پایان......... باید به دنبال نوری گشت که در امنیت تلالو آن بتوان مسیری یافت....... اما هرچه میگردم تنها کورسوی فانوس کسانی را می یابم که خیلی را به دنبال دارند و خود به بیراهه میروند و بی شرمانه مرا به همراهی میخوانند..........
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
الهی!
کدام درد بود از این بیش... که معشوق توانگر و عاشق درویش...
خاطره ای با من هست به شما ارزانی : سحری بود و هنوز گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود گل یاس عشق در جان هوا ریخته بود من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: " های! بسرای ای دل شیدا، بسرای. این دل افروزترین روز جهان را بنگر! تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای! آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم روح در جسم جهان ریخته اند شور و شوق تو برانگیخته اند، تو هم ای مرغک تنها، بسرای! همه درهای رهایی بسته ست، تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره های را، بسرای! بسرای...." من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم! در افق، پشت سراپرده نور باغ های گل سرخ شاخه گسترده به مهر غنچه آورده به ناز دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز. غنچه ها می رسد باز، باغ های گل سرخ، باغ های گل سرخ...! یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست! چون گل افشانی لبخند تو، در لحظه شیرین شکفت! خورشید! چه فروغی به جهان می بخشد! چه شکوهی ...! همه عالم به تماشا برخاست! من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم! دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند، دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند. مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور... چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق، در سراپرده دل غنچه ای می پرورد، -هدیه ای می آورد- برگ هایش کم کم باز شدند! برگ ها باز شدند: "....یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش! با شکوفایی خورشید و، گل افشانی لبخند، آراستمش! تار و پودش را از خوبی و مهر! خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام: " دوستت دارم" را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام! این گل سرخ من است! دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق، که بری خانه دشمن! که فشانی بر دوست! راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشید. روح خواهد بخشید." تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو! این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو! " دوستم داری"؟ را از من بسیار بپرس! " دوستت دارم" را با من بسیار بگو!
( یـاعلی ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط فـــرزان شایسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند. (فـــرزان شایسته) |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 آذر 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
دوست دارم بی صداتر از باران(آرش افشار) تنهایی های من کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار) مجموعه کدهای جاوا(عــرفان) پارسینـــا معـــراج هدیه ای از خدا(مژده) |
|
RSS
|