تبليغاتX
پرســه در تاریکی
حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است...
 عید رمضان آمد و مـــــــاه رمضان رفت     

                              صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!

 

ماه خدا به آخر رسیده و عید سعید فطر از راه مى رسد.
عید فطر، تجلى اوج یك ماه بندگى و عبودیت پروردگار متعال و یك ماه سازندگى و وارستگى و معراج انسانى است.
طلوع اشعه پرفروغ خورشید این عید سعید، براى كسانى كه از فیوض و بركات این ماه استفاده كرده اند، ظهور بارقه ملكات و فضائل انسانى را نوید مى دهد و از این رو نه تنها كوشش و مجاهدات و پرواز در اوج ملكوت و مقامات بندگى حق را پایان یافته نمى بینند، بلكه این روز مبارك را سرآغازى نوین براى استمرار حركت سازنده خویش مى یابند و با توانى كه از بركات این ماه مبارك به دست آورده اند، در جهت سازندگى و تهذیب نفس و مبارزه با شیطان درون تا رسیدن به هدف و آرمان والاى الهى خویش به سیر تكاملى خود ادامه مى‏دهند.

غروب مـــــــــاه  خدا دیده می شود          صد حیف که این بســـــــاط برچیده میشود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت          خوشبخت کسی است که بخشیده میشود

 

fetr.jpg

عیدتان مبارک....

فرزان شایسته

+ نوشته شده در  ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

 

تازه داره مستی تو از سرم میپره.دارم سردرد بعد از مستی رو هم میگذرونم.تازه دارم به خودم میام.تازه میفهمم دور و برم چه خبره.تازه میفهمم چی به من گذشته.من چی بودم، چی شدم؟ چطور تونستم؟ با این همه اطلاعات، از من بعید نبود؟ دارم عوض میشم؟ دارم خراب میشم؟مثل بقیه؟ زود نبود؟ تقصیر کسی نیست.خودم مقصرم.90% احتمال کافی بود برای خیلی چیزها.اما من دل به 10% بسته بودم. هیچ وقت این درصدها کار نمیکنند، این من و ماییم که میسازیم یا خراب میکنیم. خیلی خودم رو نگه داشتم اما باز هم عذاب وجدان دارم، اگر ول میکردم دیگه چی میخواست بشه؟ فکر خیلی چیزها داره داغونم میکنه، اصلا قسمت من فکره، چه اون موقع چه الان. شاید دوری باعث همه اینها باشه، نمیدونم...نه، نزدیکی هم این چیزها رو به همراه داشت...چطور تونستم؟!؟!؟!

تابستان هم تموم شد.یه جورایی تابستان عالی ای داشتم، از خیلی جهات.خیلی چیزها یاد گرفتم و البته خیلی چیزها تحمل کردم.مقاومت، ترس، دودلی، زیبایی والبته نفرین!!!
شاید چیزهایی که تو این تابستان یاد گرفتم برام با ارزش تر از این مدتی باشه که گذروندم:

1. انسان قادره هر کاری انجام بده.وقتی میگم هر کاری، یعنی هر کاری.
2. آدمها با نیازهاشون یا کمبودهاشون، دور خودشون یه پوسته میسازن تا خودشون رو اون تو قایم کنن، یا شاید میخوان در امان بمونن.اغلب این پوسته یه چیز لوکس و قشنگه.اما همیشگی نیست.آدمهایی هستند که میتونن از این پوسته عبور کنن و "من" حقیقی رو بشناسن.فکر میکردم اینجور آدمها تموم شدند، اما هنوز هم هستند.چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من...
3. خدا خیلی بزرگه، خیلی بزرگتر از اون چیزی که من و تو فکر میکنیم.
4. قبلا وقی تو چشم کسی نگاه میکردم، میتونستم تشخیص بدم که راست میگه یا دروغ، اما چشمهایی که مرده اند دیگه این قابلیت رو ندارند.
5. میگن اگر کسی یا چیزی رو دوست داری، بذار بره، اگر برگشت، همونی بوده که باید.اما دیگه لزوما این فرمول عملی نیست.دیگه برگشتنها هم با صد تا پیرایه آلوده شده.
6. یه آدم کوچک با یه قلب بزرگ، حرف قشنگی زد: اگر از یه نفر برای خودت یه بت درست کردی، یا اونقدر ببرش بالا که برای رسیدن بهش حاضر شی همه چیز رو بدی، یا اونقدر خردش کن، که بتونی ازش رد شی و یه بت جدید پیدا کنی! (مرسی همشیره!!!)
7. سکوت برای خیلیها زجرآوره،اما خیلی وقتها، تنها جوابه.تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من...
8. آدمها همه در گذرند، همه میان و میرن.شاید تنها چیزی که دیگه مهم باشه، اینه که "نغمه" کی به یاد میمونه.

چه بگویم درباره انسانی که خداوند او
میان دو عشق گرفتار آمده است؟
یکی از آنها رویای او را به بیداری می کشاند
و دیگری بیداری او را به رویا بدل می کند...
چه بگویم از انسانی که پروردگارش میان دو نور جای گرفته است؟
آیا او شاد است یا غمگین؟
آیا او غریبه ای در این جهان نیست؟
آیا کسی میتواند در اندوه ما شادی کند،
و در شادی غم بیابد؟...
(جبران خلیل جبران)

پ.ن۱: هزار بار تا حالا بهتون گفته ام از دورغ بدم میاد، هزار بار تا حالا بهم دروغ گفتین.هزار بار دیگه هم که بهتون بگم از دروغ بدم میاد، هزار بار دیگه هم بهم دروغ میگین.هزار عدد کمیه یا روی هزارهای من حساب نمیکنین؟
پ.ن۲: تو اگر گوشه ی محراب نشستی سنمی گفت چرا !؟

                                                                      من اگر کنج میخانه نشستم به تو چه !؟

+ نوشته شده در  ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

...نه عقل درست،نه جنونی دارم...نه در هیجانم،نه سکوتی دارم...چون پنجره ای که بر زمین افتاده...نه دور و بری و نه درونی دارم ...

آب آینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا که دلت با دگران است.

.

.

.
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمیارزید
چه اثر از این صداقت؟چه ثمر از این نجابت؟
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت...

.

.

.
اونور جنگل تن سبز،پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک،پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن،جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق،کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره
برای دلواپسیهات،واسه سادگیت بمیره...

خودم هم نمیدونم چه هارمونی ای بین این شعرها هست.همش به نظرم قشنگه و قابل ذکر.البته اگر همه رو پشت سر هم بخونین،یه نظمی،یه ارتباطی یا یه دوری توش پیدا میشه.این رو هم میدونم که سومی تکراریه و قبلا هم نوشته بودم،اما هنوز هم که این شعر با صدای بی تکرار ابی مخلوط میشه،معجونی میسازه که مو به تنم سیخ میکنه.هنوز هم با شنیدن این شعر و صدا،بین حقیقت و واقعیت معلق میشم.نمیدونم تو جبهه حقیقت بمونم که سالها بهش مینازیدم،یا به سپاه واقعیت ملحق بشم که زرق و برقش خیلی عوام فریبه.اما چه کنم که هنوز عوام بودن رو انتخاب نکردم،که این دو لازم و ملزوم هم هستند.
خیلی وقته که پنجره ام رو از ترس خاک،به روی بهار بسته ام.خیلی وقته که سر و صورت رو تو جذبه گلها صفا نمیدم،حتی اگر رز سفید باشه.نمیدونم چرا همیشه بهاران با خزون ذهن من همراهه.مدتهاست که با فصول،نیم دوره اختلاف فاز دارم.این اختلاف فاز رو میشه جبران کرد،اما وای به وقتی که یه نویز تو زندگی آدم پیدا بشه و تو یکی از فصول که رنگش زرده برات یه لوپ خوشگل درست کنه،که دیگه اون وقت فازی برات نمیمونه که بخوای از اختلافش با طبیعت حرف بزنی.
متنم هم مثل شعرم،شاید نامربوط بود.این آخرشم که رفت تو کار فیزیک،اما دل گله هرجوری باشه،حداقل برای گوینده رضایت بخشه،پس
همینیست که هست!!!

+ نوشته شده در  ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

 


بعضی روزها روز شغالند،روز حسرت،روز وداع،روز عبور،روز فنا،روز گذشتن،روز بریدن،روز پریدن،روز برنگشتن،روز ندیدن،روز نشنیدن،روز فرار،روز بیقرار.

آن روز هم یکی از این روزها بود.میدانی،مثل نگاه کردن به غروب خورشید بر گندمزار.هر لحظه که میگذرد زیباتر میشود اما به پایان هم نزدیکتر.میدانی که تا چندی دیگر،اثری از آن زیبایی به چشم نخواهد آمد.من نمیدانستم،تو نمیدانستی...تنها میانمان عشق بود و زیبایی،اما کدام طوفان پیشاپیش خبر میکند؟
گاهی انگار شکستن سدها سخت مینماید،نپذیرفتن آنچه تا بحال پذیرفته ای.تو برای نپذیرفتن ساخته نشده بودی،من هم برای پذیرفتن.
یادم میاید آن روز را که در گوشم زمزمه میکردی "آدمها از آدمها زود سیر میشن..." با خود گمان میکردم شعر آن روز است- هنوز که شعرهای روزانه مان خاطرت هست؟- من هم امروز شعری نجوا میکنم،اما در کدام گوش ؟ "من از تبار غربتم،از آرزوهای محال،قصه ما تموم شده،با یه علامت سوال..." میبینی؟دیگر حتی مصرعها را از هم جدا نمیکنم ،که جدایی بین ما فراتر از جدایی قافیه هاست.
با تو از خدا گفتم،از حرف زدن با او، از نجوا با او،پذیرفتی.میگویند خدا،خداوندگار عشاق است.یار آنان،پس چرا جدایی؟گویی خداییش را فراموش کرده.
من می خورم و تو میکنی بد مستی
خاکم به دهان،مگر تو مستی ربی؟
گاهی با همه ایمانت خود را تنها حس میکنی.خدا هست اما فرسنگها دورتر از تو.حتی بین تو و خدایت هم فاصله است،جدایی است.جدایی خودمان را محو کن،جدایی عشاق پیشکش.چه کنم؟از بی تو بودن نالانم اما از او طلب صلاحمان را کردم.چگونه با خود کلنجار بروم؟چگونه به خود بقبولانم؟
بوی عود و رنگ دود و صوت رود،افکارم را مشوشتر میکند.تو دریا داشتی.تو دریا داشتی،اگر به آن خیره میشدی،همه جوابهایت را میداد.اما من...من بین مشتی کاغذ و چهار دیوار محبوس و ذهنی آشفته از آشفتگیها به چه میخواستم برسم که حال نرسیدم؟حرمتت را با نوشتن نگه داشتم اما تو،در نم باران و شمال،لحظه ای یادم کردی؟انتظاری ندارم،همانم که بودم،بی ادعا و بی انتظار.
با من از منطق گفتی،با تو از حق گفتم.چه سود؟بحثهایمان به "نمیدانم" ختم میشد.راستی نمیدانم.دیگر هیچ نمیدانم.نه،نمیخواهم که بدانم.دانستن بارم را سنگینتر میکتد.نادان آزادتر است.نادان عاقلتر است.خستگی ندارد،افسردگی هم.روزهایش از پی هم میگذرند و او هر روز سبکبالتر.رو به آینده تر.من اما، در گرداب حوادث درجا میزنم.زورق حیاتم را در برهوت معرفت،به آب انداخته ام و بی وقفه پارو میزنم.کدام آب مرا به جلو خواهد برد؟
شاید باید حسرت خورد،باید وداع کرد،باید عبور کرد،باید فنا شد،باید گذشت،باید برید،باید پرید،باید برنگشت،باید ندید،باید نشنید،باید فرار کرد،باید بیقرار بود،اما آن روز،روز اینها نبود...


تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما...نه
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من
‌ــ این دوستان پاک ــ
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ
ــ پیوند دست ها ــ
دل های ما به خلوت هم راه داشتند
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم

پ.ن: همه ما کسانی را داریم که دیگر پیشمان نیستند،به هر دلیل.جایشان خالیست،اما امید بازگشتشان ناچیز.میتوانید این مطلب را به یاد رفتگانتان بخوانید یا عشقهای گمشده تان،من هم از نوشتن این متن دلیل خود را دارم. 

+ نوشته شده در  ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند.
(فـــرزان شایسته)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دوست دارم
بی صداتر از باران(آرش افشار)
تنهایی های من
کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار)
مجموعه کدهای جاوا(عــرفان)
پارسینـــا
معـــراج
هدیه ای از خدا(مژده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM